حكيم ابوالقاسم فردوسى

24

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چرا پيش تو كاوهء خام گوى * بسان همالان كند سرخ روى همه محضر ما و پيمان تو * بدرّد بپيچد ز فرمان تو كىء نامور پاسخ آورد زود * كه از من شگفتى ببايد شنود كه چون كاوه آمد ز درگه پديد * دو گوش من آواز او را شنيد ميان من و او ز ايوان درست * تو گفتى يكى كوه آهن برست ندانم چه شايد بدين زين سپس * كه راز سپهرى ندانست كس چو كاوه برون شد ز درگاه شاه * برو انجمن گشت بازارگاه همى بر خروشيد و فرياد خواند * جهان را سراسر سوى داد خواند از ان چرم كاهنگران پشت پاى * بپوشند هنگام زخم دراى همان كاوه آن بر سر نيزه كرد * همانگه ز بازار برخاست گرد خروشان همى رفت نيزه بدست * كه اى نامداران يزدان پرست كسى كو هواى فريدون كند * دل از بند ضحاك بيرون كند بپوئيد كين مهتر آهرمنست * جهان آفرين را بدل دشمن است بدان بىبها ناسزاوار پوست * پديد آمد آواى دشمن ز دوست همى رفت پيش اندرون مرد گرد * جهانى برو انجمن شد نه خرد بدانست خود كافريدون كجاست * سر اندر كشيد و همى رفت راست بيامد بدرگاه سالار نو * بديدندش آنجا و برخاست غو چو آن پوست بر نيزه بر ديد كى * بنيكى يكى اختر افگند پى بياراست آن را بديباى روم * ز گوهر بر و پيكر از زرّ بوم بزد بر سر خويش چون گرد ماه * يكى فال فرّخ پى افكند شاه فرو هشت از و سرخ و زرد و بنفش * همى خواندش كاويانى درفش از آن پس هر آن كس كه بگرفت گاه * بشاهى بسر بر نهادى كلاه بر ان بىبها چرم آهنگران * بر آويختى نوبنو گوهران ز ديباى پر مايه و پرنيان * بر آن گونه شد اختر كاويان كه اندر شب تيره خورشيد بود * جهان را از و دل پر امّيد بود بگشت اندرين نيز چندى جهان * همى بودنى داشت اندر نهان فريدون چو گيتى بر آن گونه ديد * جهان پيش ضحاك وارونه ديد سوى مادر آمد كمر بر ميان * بسر بر نهاده كلاه كيان كه من رفتنىام سوى كارزار * ترا جز نيايش مباد ايچ كار ز گيتى جهان آفرين را پرست * از و دان بهر نيكىء زور دست فرو ريخت آب از مژه مادرش * همى خواند با خون دل داورش بيزدان همى گفت زنهار من * سپردم ترا اى جهاندار من بگردان ز جانش بد جادوان * بپرداز گيتى ز نابخردان فريدون سبك ساز رفتن گرفت * سخن را ز هر كس نهفتن گرفت برادر دو بودش دو فرخ همال * از و هر دو آزاده مهتر بسال يكى بود از يشان كيانوش نام * دگر نام پر مايهء شاد كام فريدون بريشان زبان برگشاد * كه خرم زئيد اى دليران و شاد